تبليغاتX
Don`t tell me what to do,I don`t care now

سیم هدفون را وصل کرده بودم به تلویزیون وداشتم روزنامه می خواندم. توجهم جلب شد به صدای حرف زدن و خنده های گاه و بیگاهشان. گوش تیز کردم که بفهمم چه می گویند. یکی تذکر داد که میکروفن ها را قطع کنند. یک لحظه قطع شد وبلافاصله وصل شد. اولش حرفشان سر این بود که چه خوب شد این مدل رای گیری و چه سریع تر شد و از این حرفها. بعد یکیشان گفت: "آقا نیان بگن تقلب شده» آن یکی با خنده جواب داد :« به اقلیت گفتیم  قشنگ نظارت کنند که بعد نگن تقلب شده، بیان شیشه ها رو بشکونن" بعد یکی دیگر گفت: « آقای ... اگه بگی تقلب شده می فرستمت کهریزک ها" هِرهِرهِر... وصدا را دوباره قطع کردند...

 لابد بعدش از شیشه نوشابه هم گفته اند و ازخرد کردن دندان ها... و لابد بلندتر خندیده اند، بلند تر قهقهه زده اند...

کِی بود که "مجلس" را می گفتند "خانه ملت" ؟ کسی یادش هست؟

 

این روزها نفس کشیدن آسان نیست بس که هی بغض...

 

 

* باور مردم دل خسته ی اینجا این است
- در رکب خوردن از موج گرفتاری ها –

کاری از دست ضعیف احدی ساخته نیست
دست عمامه به سرها ! کت و شلواری ها ! ...

مسعود دیانی

+  88/06/13   . samo  | 


حالا دیگر تک تک عصب هایم را می شناسم. یاد گرفته ام که چطور حواسشان را پرت کنم. "پروفن" را بیشتر از هر مسکنی بلدم . بدنم خو گرفته به این صورتی های تپل، مسکن های دیگر را جواب می کند ." ژلوفن" ها هیچ فایده ای ندارند.  توی گلو گیر می کنند. درد را زیادتر می کنند حتی.( توی یک روز دو تا "ژلوفن" نخور که  بعدش مجبور بشوی با سه تا پروفن خنثی بکنیش). حالا دیگر خوب می دانم که از کی پروفن ها هم بی اثر می شوند ، که از کی باید راه رفتن را شروع کنم : پاهایت باید درد بگیرند، کف پاهایت باید سوزن سوزن بشوند، ساقهایت باید از درد تیر بکشند تا بتوانند حواس عصبهایت را برای لحظاتی پرت کنند. و بعد، آن لحظه رویایی فرا می رسد : بدنت وا می دهد ، کم می آوری ، پاهایت سست می شوند ، پرت می شوی روی تخت و برای چند لحظه، چند ثانیه، پلکهایت می افتند روی هم؛ بیهوش می شوی...

 بعد ِ آن جهنم است. اینجا دیگر ساعتی است که از قرصها قطع امید کرده ای . هر چه راه می روی ، هر چه خودت را نیشگون می گیری.... فایده ای ندارد؛ عصب هایت دستت را خوانده اند . درد لخت و عور ایستاده روبرویت. راه فرار نداری. داد می زنی، زمین را چنگ می زنی، گریه می کنی، التماس می کنی حتی ... تمام نمی شود اما، تمام نمی شود، تمام نمی شود...و باید خیلی احمق باشی که آن لحظه به یاد کتابها بیفتی و فکر کنی که قصه ها می توانند آرامت کنند .

بله، من آنقدر احمقم که وقتی درد رو به قبله ام کرده، به یاد کتابها می افتم و فکر می کنم که قصه ها می توانند آرامم کنند:  با یک دستم زمین را چنگ می زدم و با دست دیگرم کتاب را جلوی صورتم نگه داشته بودم . هر جمله را بیشتر از ده بار می خواندم اما رهایش نمی کردم. تمام ِ تمام ِ تمام ِ توانم را گذاشته بودم که خطها را ، کلمات را گم نکنم... و من "خروس" ِ گلستان را نیمه شبی خواندم که که مسکن ها تنهایم گذاشته بودند ، که دیگر توان گریه کردن را هم حتی  نداشتم... رمضان یکسال پیش بود گمانم.

حالا دوباره پیش باز می روم، درد را...

                                                     / مرداد88



*قیصر امین پور

 
+  88/05/29   . samo  | 

«خشونت زبانی» موضوعی است که مدتهاست می خواهم در باره اش بنویسم. اما این روزها نوشتن برایم تبدیل شده به سخت ترین کار دنیا. الان دیدم وبلاگ ملکوت هم در این باره نوشته. مطلب خوبی است و به سهم خودم از نویسنده اش ممنونم : یافتن نقطه تعادل و فرجام قدرت ضعیف

امیدوارم همه مان این روزها بیشتر به این قضیه فکر کنیم ( فکر کردن کمترین کاری است که می توانیم انجام دهیم).

+  88/05/28   . samo  | 

_ باید تخیل کنیم که در مه راه می رویم؛ در مهی بسیار فشرده و سپید . تمام عمر در مه . در کنار هم، من و تو ، مه را می پیماییم، آرام و به زمزمه با هم سخن می گوییم. در یک مه نوردی طولانی ، هیچ چیز به وضوح ِ کامل نخواهد رسید و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم ، مثلا چراغهای یک اتوبوس زندان را، آن چیز از کنار ما رد خواهد شد یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگر سر بگردانیم هم با بغض و نفرت ، فقط برای آنی میله های پنجره اتوبوس را خواهیم دید و یک جفت چشم را، و باز مه سپید فشرده مسلط را. بگذار خشخاش ، شقایق تیغ نخورده بماند و شک کنیم در اینکه اصلا اتوبوسی در کار است و میله هایی و چشمهایی آنگونه سرشار از خاکستر و پرنده وش...

 برای نفسی آسوده زیستن چاره ای نیست جز مهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن؛ مهی که در درون آن هر چیز غم انگیز، محو وکمرنگ  می شود . تو از من می خواهی که شادمانه و پر زندگی کنم. نه؟ برای شادمانه و پر زیستن در عصر بی اعتقادی روح ، در مه زیستن ضرورت است.

_ تو از تصور مه سخن می گویی و این مه خیالی تو مثل کابوس است و از کابوس مه به باران رویا نمی شود رسید چه رسد به بلور شفاف واقعیت. وهم مه سراسر روزمان را شب خواهد کرد و در شب مه آلود ستاره هایمان را نخواهیم دید. در مه واقعی به انتظار تو ایستادن را دوست می دارم؛ اما در مهی وهمی غرق شدن را، برای آنکه ستمگران و ستمبران را به میدان وضوح دید خود راه ندهیم، هیچ دوست نمی دارم.

_ پس بیا خودمان مه بسازیم. مه واقعی و در درون مه خانه بسازیم و درون خانه اجاقی بسازیم  و پلی و گلخانه ای پر از گلهای نرگس مرطوب همه غرق در مه. آقای من! نمی شود آن نگاه خاکستری پرنده وش را در قفس دید و باز عاشق ماند . این همه درد ودنائت عشق را خواهد خورد، مثل زنگ آهن که آهن را می خورد.

_ این هم نمی شود که مه بسازیم ، بانوی خوب آذری من! همینقدر که مه را ساختیم واقعیت را از صافی خودخواهانه ای گذرانده ایم. آنچه آنسوی صافی می ماند، همه اش اندوه است و ناپاکی ، وآنچه این سو ، همه اش به ظاهر پاک. اصل این سوی واقعیت نیست ، تغییر دادن واقعیت است. سیب در چرخشی کامل سیب سالم است یا بیمار. مه ساختگی مثل طهارت ساختگی ست . عمق ودوام ندارد. به بار آوردن درختان سالم سیب ، به دور از جمیع آفات.  این، مساله ماست.

_ اما ما نمی توانیم همه بدکاران را قتل عام کنیم . و حق داریم در لحظه هایی، روزهایی از سال نخواهیم آنها را ببینیم.

 _ شاید سر انجام بتوانیم راهی برای آنکه بدون مه دروغین شادمانه و پر زندگی کنیم بیابیم، راهی خاکی و باریک وقدیمی، یا کوره راهی نکوبیده و ناهموار و نو.

_ شاید هم راهی مرکب از این و آن...

*

و همیشه خاطرات عاشقانه از «نخستین روز، نخستین ساعت ، نخستین لحظه ، نخستین نگاه و نخستین کلمات آغاز می شود» همانگونه که سیاست از نخستین زندان ، نخستین شلاق و نخستین دشنام های یک بازپرس.

 عشق نفس نخستین است و درد: درد جاری، نخستین همیشه.

*

- از حرف زدنت پیداست چیزهایی می دانی. اما دست کم بگو متعلق به کدام گروه و مکتبی؟ کدام باور؟ کدام راه ورسم؟

- نمی توانم. دائماً می اندیشم ، شب و روز، در تمامی لحظه ها، در باب راهم، مکتبم، مردمم، وطنم. من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد؛ اما به باور داشتن عادت نمی کنم . عادت رد تفکر است و ابتدای ددی زیستن. انسان هرچه دارد محصول تمامی هستی خویش را به اندیشه سپردن است؛ و من پیوسته می اندیشم که کدام راه ، کدام مکتب، کدام اقدام، در فرو ریختن این بنا می تواند تاثیر بیشتری داشته باشد.

*

و هیچ چیز دیگرتا مدتها شبیه خودش نشد. یعنی بود؛ اما نمی گذاشتند بشود: کار ، عشق ، آرامش، آزادی...

حکومت هایی که معنی دوست داشتن را نمی فهمند نفرت انگیزند.

پیله کردند به جان زندگی مان. پیله کردند به آن لحظه های مبارکی که تدارکش را دیده بودیم...

- به ما نوشته اند که شما دیگر حق تدریس ندارید.

- از کجا نوشته اند؟

- از کجا می خواهید نوشته باشند؟

- من نه سال است دبیر ادبیاتم. اگر این حق را که نوشته اید ندارم، پس حق چه کاری را دارم؟

- حق مردن را. یا تعهد همکاری بده برو مثل آدم زندگی کن، راحت و آسوده، یا بمیر!

- همکاری؟ خب حاضرم. تعهد همکاری با چه کسانی را باید بدهم؟

- تعهد همکاری با طرفداران قانون را ، مشروطیت را و نظام را...

- من تعهد عدم همکاری با اجانب و دفاع از حق و حقوق مردم وطنم را می دهم . این خوب نیست؟

- گم شو، بی سرو پای انگل . گم شو!

- اما من تازه عروسی کرده ام کار می خواهم زندگی آرام می خواهم.

- آنکه تو با خودت آورده ای عروس نیست. عفریته ایست که از آذربایجان آمده، برای آشوب : مسلسل کِش آدم کُش، دیوانه . عروسی تان هم مصلحتی است . دستور حزب است. همه می دانیم.

- اگر سندی در این باره هست بکشیدمان و راحتمان کنید.

- احمق! اگر سندی بود که از تو اجازه نمی خواستیم. به چیزی مطمئن هستیم که سند ندارد. به همین دلیل هم امروز و فردا مثل سگ سر به نیستتان می کنیم. می بینید. بدون سند . بدون رد پا.

*

 

در پایتخت، ته مانده خویشانم مرا قبول نمی کنند. هیچکس به ما اتاق نمی دهد . یک زن و شوهرجوان باید اجازه سازمان امنیت را داشته باشند تا بتوانند اتاقی اجاره کنند.

- این اجازه را چطور باید به دست بیاوریم؟

- باید بروید به شهربانی مرکز . همانجا راهنمایی تان می کنند.

 اینگاه است که می فهمیم حکومت های بد، ازعاشقان حرفه ای چقدر می ترسند.

*

 یک روز صبح می روم بساطم را کنار نرده های دانشگاه می گسترانم. در خانه صدها کتاب کهنه و نیمدار را روی هم و در کنار هم چیده ایم. از بعض کتابها حتی دو تا دارم. یک بسته بزرگ از آنها را آورده ام. بساطم را پهن می کنم و خودم به دیوار سنگی پای نرده ها تکیه می دهم...

« عسل! خوب است.  کار دلنشینی است و درآمدش هم بیش از معلمی است . مرده شوی باز نشستگی را ببرد. این کار کاملا در اراده خودمان است، که کی باز کنیم . کی ببندیم»

 که ناگهان آشوب می شود. چند پای پوتین پوش روی بساطم فرود می آید . « اینجا چه میکنی؟ کی اجازه داده بساطت را اینجا ولو کنی؟» و کتابها را می بینم که زیر سم ستوران له و لورده و اوراق می شود. کتابها . کتابها. مردم با فاصله ایستاده اند و نگاه می کنند.

-  تو گفتی عاشقان تنها نیستند.

- تنها نیستند ؛ اما عاشق که هستند. درد ، ملک عاشقان است.

ماموران با لگد کتابها را پرواز می دهند . یا توی جوی آب راکد می اندازند و یا با زحمت خم می شوند و برخی را جر می دهند. جر می دهند. دیگر ، کاری نمی شود کرد. مردم با فاصله ایستاده اند و نگاه می کنند . هیچ کس نفس نمی کشد . هیچکس اعتراض نمی کند . اعتراض در قلبها می ماند تا شکوفه کند.

«ناصر خسرو قبادیانی» کوبیده می شود. «تهوع » سارتر به مهر لگدی گلین ممهور می شود. «حافظ» کهنه ام ، دو تا داشتم، تکه تکه می شود. «گزیده غزل های مولوی»، «اجازه هست آقای برشت؟»، «چشمهایش» بزرگ علوی، «جای خالی سلوچ» دولت آبادی، «همسایه ها»ی محمود، «صد سال تنهایی»، دو جلد قرآن جیبی، چندین جلد از کتابهای «برگزیده شاهکارها»، بیش از صد جلد بود... شاید کمتر از ده جلدش را فروخته بودم. من نگاه می کردم. بعد ناگهان ، ناگهان ، نعره زنان می دوم:« مغولها، مغولها... مغولها برگشته اند» ومی دوم وسط خیابان درست روبروی انتشارات «طهوری» و برسر زنان نعره می کشم « مغولها... مغولها... مغولها آمدند...» و می شنوم ، همچو پژواکی ، که دیگری هم می گوید و می شنوم که تنی چند می گویند . جماعتی و ملتی و تمام تاریخ فریادهای هراس انگیز می کشد که :« مغولها... مغولها....» و می بینم که ماموران سواره و پیاده با سپر و بی سپر، به مردم حمله می کند و می بینم که کسانی جلوی کتابفروشی های آنطرف خیابان هم ایستاده اند.

- مغولها.. مغولها...

یک مغول کمان بر سر دست تیری از چله می کشد و در کمان می نشاند « ستون کرد چپ را و خم کرد راست . خروش از خم چرخ چاچی بخاست» « قضا گفت «گیر» و قدر گفت « ده» ...» و من گفتم :« عسل بانو ! هیچ چیز مثل خود استبداد ، استبداد را رسوا نمی کند»

 و فضا پر شد از نعره های کوه شکن ِ آسمان شکافِ «مغولها... مغولها...» و خیابان پر شد از ضربه ها و دویدن ها و زمین خوردن ها و « بگیر و ببند و بکوب و بزن» ها ...

*

شب عجیب شب پر تصویری است و صداها چگونه از تصویرها تبعیت می کنند: همه... همه... همه می دوند. همه می دوند. تا همین چند لحظه پیش مگر نبود که همه خاموش و سر به زیر ایستاه بودند؟ من فریاد می کشم « مغولها» و می شنوم ، شنیدم که دیگری هم می گوید:« مغولها، مغولها...» و می شنوم که تنی چند می گویند و هیچ کس در سراسر خطه دانشگاه، این سوی و آن سوی خیابان و دوان در وسط خیابان نیست که از اعماق وجود یا زیر لب « مغولها» را باز نگوید . اتوبوسی رد می شود که در آن مرم یکصدا چنانکه گویی سرود مقدس ملی خویش را می خوانند با مشتهای گره کرده ی از پنجره ها بیرون آمده فریاد می کشند:« مغولها، مغولها» و نه حتی «مرگ بر مغولها» بل با همان ایجاز تاریخی سوزان. و من حال ، شب در بستر، کنار عسل بیدار مانده بخاطر آن همه تصویر و صوت مهاجم ، می اندیشم که آنها ، اتوبوس نشین ها، از ماجرای تهاجم مغولها به چادر شب تکه تکه من چه خبر داشتند؟ از کجا آمده بودند و به کجا می رفتند ؟ این اما به فکرم می رسد که «چه خوب که مهی وجود نداشت و مشتهای آنها در تن مه فرو نرفته بود»...

- عسل!

- بله؟

ابتدا مثل مرگ بی صدا بودند . مردم را می گویم . امروز را می گویم. بعد صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند خاموش به شوق آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری ، نفسی، به جسارتی بکشد ، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه ماموران ستم را دیوانه می کند. نگاه کن، ما ملت خاموش ِ خاموش توسری خور، هرگز اینقدر پرخروش و یاغی نبوده ایم و ما ملت یاغی پرخروش ، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبوده ایم . ما ملت عاشق چقدر خوب می دانیم که چگونه می توان به ضرورت صدا را ، مثل نفرت، به سکوت تبدیل کرد ، همانگونه که می دانیم چگونه می توان نان تازه را خشک کرد و نگه داشت برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت ؛ و ماهی را نمک سود کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل یک قرآن خطی بسیار کهنه ، در پوششی از مخمل سبز در ته صندوقی قدیمی نگه داشت.  ما ملت چقدر خوب می دانیم که کی باید به یک صدای برخاسته ی به ظاهر آرام ، با میلیونها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت عاشق ، مثل ملت ما ، ملتی ست که به هنگاه نعره کشیدن ، به هنگام جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می داند.

یک ملت عاشق مثل یک قطعه سنگ عظیم ِ حجیم ِغول آسا در دیواره کوهی رفیع خاموش است و آرام و موقر، مگر در آن لحظه ی هراس انگیز که بخواهد ، به قصد له کردن ، از دیواره جدا شود.

 

 یک عاشقانه آرام/نادر ابراهیمی


 
+  88/05/25   . samo  | 

این مطلب اگرچه طولانی ست اما خواندنی ست:

نفاق انقلابی

+  88/04/13   . samo 

بسم الله الرحمن الرحیم

هموطنان عزیز

همان‌گونه که انتظار می‌رفت شورای نگهبان، پس از نمایش‌هایی که توجه هیچ‌کس را جلب نکرد، و با چشم بستن بر روی انبوه تقلب‌ها و تخلف‌های صورت گرفته، سرانجام نتایج دهمین دورة انتخابات ریاست جمهوری را تایید کرد. جشنواره‌ای که تجدید حیات ملت ما را مژده می‌داد با تقلب و تخلف از عهدهای اسلام و انقلاب با ناگوارترین صحنه‌ها به پایان رسید؛ با حمله به خوابگاه دانشجویان، با خون‌های ریخته شده، جوانان کتک خورده و مورد اهانت قرار گرفته، صدا و سیمای از انظار جامعه افتاده، قلم‌های شکسته، روزنامه‌های بسته، با فضای امنیتی کودتاگونه و بی‌اعتمادی تلخ و گستردة مردم نسبت به نتایج اعلام شده برای انتخابات و دولت ناشی از آن. به زودی گرمای حادثه فرو می‌نشیند و دست‌اندرکاران  این ماجرا با صورت‌حساب بلندبالای اشتباهات خود روبرو می‌شوند. آیا آنان از تحمیل آنچه روی داد سود بردند؟

از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر می‌برد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمی‌پذیرد. دولتی با پشتوانه‌های ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بی‌تدبیری، قانون‌گریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیم‌گیری و تدوام سیاست‌های ویرانگر اقتصادی نداریم، و  بیم آن می‌رود که بر اثر ضعف‌های بی‌شمار ذاتی و عارضی‌اش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم.

خطر در پیش است. نظامی که به مدت سی‌سال به اعتماد مردم متکی بود نمی‌تواند یک شبه قوای امنیتی را جایگزین این نقطه اتکا کند. این اعتماد لطمات جدی دیده است؛ اگر انکار این واقعیت سودی می‌رساند،  ما نیز با منکران آن هم‌صدا می‌شدیم، از بس که خطر عظیم است. اگر آنچه انکارش می‌کنیم واقعا صحت ندارد، چرا به دیگران اجازه اجتماع نمی‌دهیم تا معلوم شود که چقدر اندکند.

باید باز گردیم، هنوز دیر نشده است. هنوز می‌توان اطمینان آسیب دیدة مردم را بازسازی کرد؛ امنیت نظام ما در گرو چنین کاری است.  فرزندان انقلاب را از زندان‌ها آزاد کنید. حبس آنان جز تغذیه غریزه فرافکنی در وجود خود شما فایده‌ای ندارد. مردم چگونه می‌توانند به حکومتی اعتماد کنند که دوستان و همکاران و فرزندانش را به صرف توهم در بند می‌کند؟ چیره کردن فضای امنیتی بر جامعه جز صدمه زدن به عواطف ملت نسبت به نظام اثری نمی‌گذارد. مطبوعات آزاد مجاری تنفسی یک جامعه سالمند؛ برای ترمیم اعتماد مردم این مجاری را مسدود نکنید.

باید به اسلام باز گردیم، اسلام ناب محمدی که تحجر را بر نمی‌تابد و تا قیام قیامت برای معضلات جدید بشریت پاسخ‌های بکر و نو دارد. به اسلامی باز گردیم که ما را به امانت و راستی فرا خوانده است.

به صداقت بازگردیم. چگونه از مردم می‌خواهیم ایمان‌های مذهبی‌شان را سرمایه اعتماد به ما قرار دهند در حالی که صراحتا به آنان دروغ گفته می‌شود؟

به خرد بازگردیم. کشوری به عظمت ایران را، با آرمان‌هایی به بزرگی اهداف انقلاب اسلامی و با دشمنانی به آن سرسختی و کینه‌توزی که می‌شناسیم با دور ریختن سی سال تجربه مدیریتی و انکار ضرورت برنامه‌ریزی و تصمیمات خلق‌الساعه فردی اداره نمی‌‌توان کرد.

به قانون بازگردیم؛ به قانون اساسی، این بزرگترین میثاق ملت. به قوانینی که خود وضع کرده‌ایم پایبند بمانیم و آنها را اجرا کنیم. بدون این کار سنگ روی سنگ بند نخواهد ماند.

مردم به حکومتی اعتماد می‌کنند که آنان را محرم بداند. چرا باید مهم‌ترین مسائل مملکت از مردم پنهان باشد؟ محرم دانستن ملت و شفافیت اطلاعات اولین قدم در راه مبارزه با فساد است، حال آن که مردم ما حتی به اندازه خواندن خبرهای چند روزنامه محرم دانسته نمی‌شوند.

به مردم بازگردیم. چرا هر گره سهلی را با دندان‌های امنیتی باز می‌کنیم؟ چرا به کوچکترین بهانه،‌ هرکسی را از دایره خود‌ی‌های‌مان دور می‌کنیم؟ این یکی بیش از اندازه جوان است، آن یکی بیش‌ از اندازه هنرمند است، آن یکی روشنفکر است، این یکی با ما اختلاف سلیقه دارد، آن یکی دانشجوست، این یکی از کار ما ایراد می‌گیرد، آن یکی به گروه ما تعلق ندارد، این یکی قدش بلند است، آن یکی خیلی شیک‌پوش است. آن‌قدر از دور خود می‌رانیم تا این که تنها می‌مانیم. این شیوه انقلاب اسلامی نیست، و شیوه اسلامی نیست که آغوشش را به روی همه باز می‌کند و به صرف شهادت زبانی، انسان‌ها را در دایرۀ خود می‌آورد.

چرا باید پس از یک انتخابات سرنوشت‌ساز در معرض چنین خطراتی باشیم، حال آن که انقلاب و نظام ما در آستانة تحصیل بزرگترین دستاوردها بود؟

مردم!

ما راهی دور و در نگاه نخست غیرقابل عبور را در چند ماه کوتاه پشت سر گذاشته بودیم. ما با هم این فاصله را آمدیم؛ از فضایی که به گرد دروغ و تردید و به غبار رمیدن‌های گروهی، طبقاتی، خانوادگی و بین‌نسلی آلوده شده بود، از دورانی که نطفه نا‌امیدی شروع به رشد کرده بود، زمانی که فاصله مردم از نظامشان روز  به روز بیشتر می‌شد، تا با هم مقدمات انتخابات را به جریانی طولانی از یک تجدید حیات ملی تبدیل کنیم؛ فضایی پر از آشتی، شادی، آگاهی و نشاط، عرصه‌ای که در آن دوستداران نامزدها در حالی که خنده از لبانشان رخت بر نمی‌بست می‌توانستند با یکدیگر به بحث درباره آینده بنشینند و آن آزادی فرزانه که انقلاب ما وعده‌اش را داده بود تجربه کنند. فضایی که در آن کسی خود را شهروند درجه دوم و غیرخودی  با انقلاب و نظام اسلامی نبیند، و کرد و لر و عرب و بلوچ و ترک و هر قوم دیگر و پیر و جوان و میانسال و هر قشر دیگر و هر صنف دیگر و هر سلیقۀ دیگر که تا چند ماه پیش خود را بیگانة با سرنوشت کشور می‌دید همچون عهد نخست جمهوری اسلامی، خویشتن را از نو در دایره صاحبان انقلاب بیابد. 

ما با هم آمدیم تا با تجسس در احوال شخصی مردم مخالفت کنیم و از نفرت‌پراکنی و پرونده‌سازی بیزاری بجوییم. با هم آمدیم تا حاکمیت عقل و عشق را توامان داشته باشیم. همۀ ما به چهرۀ رحمانی اسلام رو کردیم و در این رویکرد میراث تمدنی ایران عزیز و بزرگ را تجدید شده دیدیم، تا آنجا که در مساجد شعار ایران، ایران! را با طنینی که هنوز در تکبیرهای شبانۀ شما شنیده می‌شود سر دادیم و کسی احساس نکرد که ایران جدای از انقلاب و یا جدای از اسلام است، بلکه اسلام و ایران و انقلاب از تحجر و کهنگی و تعصب و خارجی‌گری جداست. اسلامی که در ورای تمایزات عقیدتی و طبقاتی و قومی و جنسیتی کرامت انسان‌ها را ارج می‌نهد و اصل می‌داند. اسلامی که شوینده هر نوع نابرابری در مقابل قانون و پرچمدار تکریم حقوق شهروندی است.  

مردم!

علیرغم آنچه روی داد، ما در این چند ماه آرزوهای بلند و کوشش‌های خالصانۀ خود را نباختیم. ما در این میانه مستوره‌ای از تحقق آرمان‌هایمان را یافتیم و دیدیم که آنچه به‌ دنبال آنیم چقدر خواستنی است و چه نسبت نزدیکی با حقیقت اسلام و انقلاب و هویت ملی ما دارد. این دستاوردی است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از ما بستاند. ما با هم سرمایه‌ای اندوخته‌ایم که پشتوانه و بستر حرکت‌های آتی ما و فرزندانمان خواهد بود و این خط سبز جوشیده از فطرت‌های مردم و واقعیت‌های تاریخی کشور و انقلاب  همچنان در طول سال‌ها  ادامه خواهد یافت تا به مقصد نهایی خود برسد. ما برای حفظ این دستاورد بزرگ همچنان ایستادگی خواهیم کرد.

تمامی تلاش‌هایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می‌گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود ناامید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم این دولت از اعتبار واقعی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده رساترین اعتراض ماست.  به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است. مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیش‌بینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیش‌بینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه‌ داشته است چنین کردند. به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.

 امیدی که هویت ما را شکل داده است معطوف به چه چیز است؟ قطعا معطوف به امور غیر واقعی و خرافه‌های واهی نیست، و الا نمی‌توانست ملتی را برای هزاران سال زنده نگه دارد. بلکه این امید معطوف به لطف و فضل الهی است. اگر علاقه به این هویت تاریخی کمترین فاصله‌ای با اسلام ندارد، به این خاطر است.  ما آمده بودیم این علاقه را احیا کنیم. از این هویت خود فاصله نگیریم. شما وظیفه خویش را به درستی انجام داده‌اید و غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد.

امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.

مسئولیت تاریخی ماست که به اعتراض خود ادامه دهیم و از تلاش برای استیفای حقوق مردم دست بر نداریم. مسئولیت دینی ماست که نگذاریم انقلاب و نظام به آنچه اسلام نمی‌پسندد استحاله بیابد. مسئولیت انقلابی ماست که اجازه ندهیم حاصل خون صدها هزار شهید به یک دولت امنیتی تنزل پیدا کند و مستهلک شود. لیکن برای آن که این اعتراض به نتیجه‌ای دلخواه برسد باید چند اصل مهم را رعایت کنیم:

- نظام و انقلاب اسلامی میراث و میوه مبارزات تاریخی دویست‌ ساله شما با استبداد و عقب‌ماندگی است. جمهوری اسلامی نظامی‌است که اگر بر اساس عهد نخستین و نسخه‌ اصیلش به اجرا درآید تمامی خواسته‌های ما را در بر می‌گیرد. مبادا کسی فریب شعارهای ساختارشکنانه را بخورد. اینجانب قویا با چنین وسوسه‌ای مخالفم و اعتقاد دارم قانون اساسی ما همچنان دارای ظرفیت‌های ارزشمند تحقق نایافته‌ای است که باید با فعالیت همه نخبگان روحانی و دانشگاهی و اندیشمندان کشور اجرای آنها به صورت مطالبه‌ای ملی درآید.

به یاد آوریم که ملت ما در انقلاب اسلامی به دلیل عدم انعطاف در قبال خواسته‌های به حقش، که از زبان امام راحل بیان می‌شد، مجبور به ساختارشکنی گردید.  به همه نهادهای تصمیم‌گیر در نظام توصیه می‌کنم که چون شورای نگهبان عمل نکنند و مجاری  را برای اصلاح اشتباهات باز بگذارند، زیرا که بسته شدن این راه، تهدید ساختارشکنی را به عنوان تنها بدیل مطرح خواهد کرد، و این بدیلی است که همة ما هزینه سنگین آن را می‌دانیم و قاطعانه با آن مخالفیم. همچنین تاکید می‌کنم که تعلل در محقق ساختن آرمان‌هایی چون قانون‌گرایی، عدالت، آزادی و حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، و به ویژه اصول معطل مانده قانون اساسی مشروعیت‌سوز است.

- اسلام آن پوستین وارونه‌ای نیست که برخی مخالفان شما پوشیده‌اند. شیوه آنها این است که هر چیز مقدس و مبارکی را به نفع سلیقه خود مصادره کنند، تا جایی که حتی اگر بتوانند شال سبز شما را هم می‌ستانند. اسلام راستین نسبتی با ظاهرسازی‌ها و کج‌اندیشی‌های آنان ندارد، بلکه مکتبی رهائی‌بخش است که اگر به حقیقت و نورانیت آن برسیم دوای تمامی دردهای شخصی و اجتماعی ماست.

- ماجرای ما، هر چقدر تلخ، یک اختلاف خانوادگی است که اگر خامی کنیم و بیگانگان را در آن دخالت دهیم به زودی پشیمان خواهیم شد.

- در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.

- ما در برهه‌ای و گریوه‌ای از تاریخ کشور خود قرار داریم که راه‌حل بسیاری از مشکلات‌ ما قانون است. درست است! قانون همیشه بی‌عیب نیست. درست است! قانون عرفی قراردادی اجتماعی است و به مانند هر عهد و پیمانی که انسان‌ها با هم می‌بندند رعایت آن تنها تا زمانی الزامی است که طرف مقابل نیز به آن پایبند باشد. درست است! مخالف شما قانون‌ اساسی را زیر پا می‌گذارد، به خلاف نص این میثاق ملی  شما را از حق برگزاری اجتماعات محروم می‌کند، بلکه حتی اگر به نشانه اعتراض پارچه‌ای سبز به دستتان ببندید به رغم اصول متعدد قانون اساسی و قوانین بی‌شمار عادی، خود آن کسی که مسئول حفظ امنیت است شما را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. درست است!  متقلبان و دروغگویان تنها به نیت تحمیل منویاتشان در پشت نام قانون سنگر گرفته‌اند. لیکن تلاشی که ما وارد آن شده‌ایم یک مشاجره و تلافی‌جویی نیست. ما را عصبانیت یا جاه‌طلبی یا خودپسندی برنیانگیخته است، بلکه حرکت ما اقدامی برای اصلاح و تامین بهروزی کشور است. برای رسیدن به چنین هدفی جا دارد که ما حتی به جسد قانون احترام بگذاریم، زیرا می‌دانیم که در فردای نزدیک، زمانی که کوشش‌مان به ثمر می‌رسد، نخستین اصلی که باید آن را نهادینه کنیم پایبندی به قانون است.  این شالوده‌ای است که امروز صبورانه می‌ریزیم تا بر رویش بنای رفیع فردایمان را استوار کنیم.

- سرانجام وحدت. همه شما را به برادری دعوت می‌کنم. پیروزی ما در گرو معاضدت و پیوند با یکدیگر است، و در این یکدیگر تمایزی میان ما و مردمی که به دیگران رای داده‌اند نیست. حتی آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل می‌شوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند.  رنگ سبزی که ما به عنوان نماد خود انتخاب کرده‌ایم یک معنایش هم این است؛ رنگ سبزی که ما را به اهل‌بیت نور، اهل بیت راستی، اهل‌بیت خرد، اهل بیت کرامت و فضیلت پیوند می‌دهد.

شاید بگویید که با این همه قید و بند دیگر فرجه‌ای برای بیان اعتراض باقی نمانده است. این گمان خامی است که مخالفان سطحی‌اندیش و افراطی شما در سر دارند. الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. کسانی که در راه خدا می‌کوشند خداوند آنان را به راه‌های خود هدایت می‌کند. به عنوان نمونه‌هایی از این هدایت به یاد آورید که خداوند چگونه آرامش را بر اجتماعات بی‌کرانة‌تان مستولی می‌کرد و یا در خلال آنها ظرفیت‌های ذهنی مردم به چه شعارهای نغزی رهنمون می‌شد. همان خلاقیت همچنان قادر است که با توجه به تمامی این اصول راه‌کارهایی بکر و موثر پیش‌پای ما قرار دهد، میدان‌های گسترده‌ای برای  عمل در مقابل‌ ما بگشاید و تجربیات جدیدی برای آزادیخواهان جهان اندوخته کند.

در ابتدا هدف همه ما از شرکت در انتخابات آن بود که عقلانیت دینی به فضای مدیریت کشور بازگردد، لیکن در میانه مسیر به اهدافی بسیار بلندتر هدایت شدیم. ما در این بین می‌خواستیم ارکان ذیربط نظام به یاد آورند که در ورای تمامی آنان و ما فوقشان میزانی به نام رای و عزم مردم وجود دارد که آنها نه حق دارند و نه می‌توانند آن را نادیده بگیرند. امروز خواست عمومی برای سازوکاری کارآمد جهت انتخابات که در آن اطمینان ملی حاصل شود و دروغ، تقلب و تزویر جایی نداشته باشد، به یک مطالبه انکار ناپذیر مردمی تبدیل شده است. در هر قدمی در آینده تجربه تلخ و مشروعیت‌‌زدای جریانات اخیر باید پیشاروی ملت باشد و نباید هیچ فرصتی برای روشن‌تر شدن ابعاد این دروغ و تقلب بزرگ و پی‌آمدهای تلخ آن از دست برود.

در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما  مسئلة انتخابات مسئلة شخصی من نبود و نیست. من نمی توانم بر سر حقوق و آرای پایمال شدة مردم معامله یا مصالحه کنم. مسئله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.

گرو‌هی از نخبگان بر سر آنند که گرد هم آیند و  با تشکیل جمعیتی قانونی صیانت از حقوق و آرای پایمال شده مردم در انتخابات گذشته را از طریق انتشار مدارک و اسناد تقلب‌ها و تخلف‌های انجام گرفته و نیز رجوع به محاکم قضایی پیگیری کنند و نتایج آن را مستمرا به اطلاع عموم مردم برسانند. اینجانب نیز به این جمع می‌پیوندم. این گروه اجرای اصول معطل مانده قانون اساسی را در دستور کار خود خواهد داشت و علاوه بر آن در این مرحله مطالبات زیر را دنبال خواهد کرد:

- توقف برخوردهای امنیتی، فوق امنیتی و نظامی با مسائل انتخاباتی و بازگشت کشور به فضای طبیعی سیاسی

- اصلاح قانون انتخابات به نحوی که امکان تکرار تقلبات گسترده را از بین ببرد و بی‌طرفی نهادهای مجری و ناظر را تضمین کند

- رعایت اصل 27 قانون اساسی در مورد آزادی تجمعات

- آزادی مطبوعات و رفع توقیف از آنها

- فعالیت مجدد سایت‌های خبری مستقل

- ممنوعیت مداخلات غیرقانونی دولت در فضای ارتباطی، نظیر اینترنت، پیام‌های کوتاه، و جلوگیری از  قطع ارتباطات تلفنی و شنود مکالمات مردم و هر گونه تجسس دیگر

- توقف برخوردهای یک‌جانبه، افترا، دروغ‌پردازی و اهانت در رسانه رسمی کشور

- برخورداری از کانال‌های مستقل تلویزیونی در خارج و داخل کشور

- صدور مجوز برای تشکیل جمعیت‌های سیاسی،‌ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی

- آزادی همه دستگیرشدگان سیاسی، ابطال پرونده‌سازی‌های جعلی امنیتی و دخالت ندادن پرونده‌های جاری در برخورداری آنها از حقوق اجتماعی

در انتها به همه مردم شریف کشورمان، چه آنها که به اینجانب رای دادند و چه آنهایی که به اینجانب رای ندادند،  به ویژه  کسانی که در حوادث ناگوار هفته‌های اخیر صدمه دیدند درود می‌فرستم. همچنین مقام  شهیدانی را که به جرم حق‌خواهی و آزادی‌طلبی در خون خود غلطیدند ارج می‌نهم و از خداوند بزرگ برای  خانواده‌های عزیز آنان طلب صبر و اجر دارم. 

                                                                                                میر حسین موسوی88/4/10

     http://www.ghalamnews.ir/news-21208.aspx                                                                                              

+  88/04/10   . samo 

جدیدترین فیلم «تیم برتون» با نام «آلیس در سرزمین عجایب»، مارس ۲۰۱۰ آماده نمایش می شود.http://www.dailymail.co.uk/tvshowbiz/article-1194668/First-glimpse-Johnny-Depp-Helena-Bonham-Carter-Alice-Wonderland-movie.html
+  88/04/08   . samo 

آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟

+  88/04/05   . samo 

باگ مورن می گفت:« همه نسلها نسل برباد رفته اند. اصلا علامت یک نسل همین است که برباد رفته است . وقتی آدم این را حس نکند پیداست که کارش پاک خراب است. نسلهایی که برباد رفتگی خود را حس نمی کنند در گه خفه شده اند. فرزندان من ، ما به کلی درمانده ایم. وقتی می گویم یه کلی تعارف نمی کنم، به کلی کارمان خراب است. و این علامت آنست که هنوز آتشی در ما هست و می توان امیدی داشت »

 خداحافظ گری کوپر/ رومن گاری


+  88/03/30   . samo 

دو گروه اینروزها جداً "خفه شو" لازمند و جداًتر آدم نمی داند وسط اینهمه بدبختی کجای دلش جایشان بدهد:

اول، تحریمی هایی که هنوز دست از" دیدی گفتم" های مسخره شان بر نداشته اند.

دوم، رای داده هایی که به محض دیدن یک دوست تحریمی در راهپیمایی دهان مبارک را باز میکنند که: اِ توام... چیه ؟ تو که تحریمی بودی...  تو اینجا چیکار میکنی؟... بابا تحریمی، بابا تحول، بابا کوفت، بابا زهرمار...

 

 

+  88/03/30   . samo 


 
Archive

ما به خودمان مربوطیم

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM