|
اما... باشد برای فردا!
|
برای مدتی، چهار یا پنج ماه، فرصت همین نیمچه نت گردی (وب گردی؟) را هم ندارم.
امیدوارم وقتی برمیگردم رفقای وبلاگستانی ام را از دست نداده باشم ، جدی میگویم.
امیدوارم وقتی برمیگردم ...
امیدوارم وقتی برمیگردم ...
امیدوارم وقتی برمیگردم ...
........
گوش کن !
من هزار برابر روز اول خسته ام، هزار برابر روز اول کلافه ام و بیشتر از هر وقت دیگری میترسم...
من اگر میخواهم چنگ بزنم به زندگی فقط برای اینست که میترسم،
بیشتر از هر وقت دیگری میترسم. میفهمی؟
امیدوارم بتوانم توی این مدت کمی اوضاع را روبراه کنم.
وامیدوارم که برگردم، چهار یا پنج ماه دیگر....
.
.
.
امروز هم اگر کسی سراغم را گرفت ، بگو نیست
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
میخواهم به جنوب بیندیشم...
............
همین.
همینه، همینه...
دلم هوای آن دیوانهای را کرده، که رفته یکی از روستاهای اصفان پی ِ ... چه میدانم پی ِ چی!
دلم هوا قدم زدن توی آن خیابانی را کرده که یکی نشسته بود توی ایستگاه اتوبوسش، که فقط صدای خشخش جاروی رفتگر میآمد و بوی باران - نه هوا ابری نبود، من اما دلم لابد باران میخواسته...-
که چهار صبح بود و تمام شهر خواب بود ، تمام شهر...
"نمی تواند یکی از رویاهایم باشد. از جنس آنها نیست. ممکن است یک خواب باشد، خیلی مطمئن نیستم. در حقیقت بستگی به زاویهی روایت دارد، اول شخص یا سوم شخص، من یا او، خواب یا واقعیت.
یک احتمال دیگرهم وجود دارد، من به این مورد رای میدهم، احتمال دارد این هدیه را در یکی از دورههای تناسخم دریافت کرده باشم ... چه اهمیتی دارد، مهم اینست که حالا اینجاست، پیش من، بی کم وکاست.
میخواهم دستهایم را باز کنم تا برای چند لحظه ببینیش وعطرش را حس کنی:
شب است. یکی از شب های خنک تابستان که باد ملایمش مدام با موها و دامن آدم بازی میکند وماه وستارههایش از همیشه پر نورترند.
ما از سر خیابان وارد میشویم. قبل از این خیابان را نمیبینم، بعدش را هم. اصلا شک دارم که قبل وبعدی وجود داشته باشد .خیابان شلوغی نیست، یکطرفه است. ما مسیحی هستیم - چرایش را از من نپرس یا اینکه اصلا چه اهمیتی دارد. من فقط هر چه را که میبینم برایت توصیف میکنم واین مسیحی بودن، لابد آنقدر مهم هست که اول از همه میبینمش- از کلیسا برمیگردیم. بگذار یک مسئله دیگر را هم روشن کنم، من نمیدانم که میشود تا آن وقت شب توی کلیسا بود یا نه واصلا نمیدانم که آنجا چه کار میکردیم، فقط میدانم که از کلیسا بر میگردیم.
دو خانواده ایم. اینکه چند نفریم را خیلی مطمئن نیستم؛ پدر وعمو،آن یکی مرد نمیتواند کسی جز عمویم باشد، و مادر و زن عمو را واضح میبینم . میماند بچهها، که یا چهار نفریم، دو دختر ودو پسر، یا سه نفریم، من و دو پسر، و این هم اصلا مهم نیست.
آن طرف خیابان یک قنادی است. چند ماشین جلویش پارک است وآدم هایی که توی ماشین بستنی میخورند زیر نور چراغ های روشن قنادی به خوبی دیده میشوند .
ما از سمت دیگر خیابان رد میشویم. یکی از پسرها جلوتر راه میرود. مادرها گرچه کنار هم هستند اما ، خیلی هم کاری به کار هم ندارند، مثل پدروعمو. هیچ کداممان به هم کاری نداریم. هر کسی برای خودش راه میرود، اما همدیگر را میبینیم، صدای هم را میشنویم، یکیمان که زیر آواز میزند بقیه
همراهی اش میکنیم. چنان راه میرویم که انگار نه قرار است به جایی برسیم، نه به شب اجازهی تمام شدن میدهیم .
طوری راه میرویم که شب وخیابان با قدمهایمان قدم میزنند.
خانه ی ما در همین خیابان است. چیزی از قنادی فاصله ندارد. به خانه که میرسیم هیچ چیز تغییر نمیکند. کسی قرار نیست تو برود. در خانه هشت پله بالاتر از خیابان است. روی پله ها مینشینیم. یکی از پسرها کنار نرده ها می ایستد. در تمام طول خیابان و در تمام مدتی که روی پله ها مینشینیم، ساکت نیستیم، یک لحظه هم ساکت نیستیم. در مورد هیچ موضوع مهمی حرف نمیزنیم . اصلا حرف زدنمان به جز لحظه هایی که آواز میخوانیم، از چند کلمه بیشتر نمیشود، اما ساکت نیستیم؛ رد شدن یک گربه، شکلهایی که ابرها میسازند، چشمک زدن ستاره ها، پیچ خوردن پای یکیمان، ریختن آب طالبی روی لباسمان ... گاهی یکی یکدفعه میزند زیر خنده، بعضی لحظه ها همه باهم یاد یک خاطرهی مشترک
می افتیم و بدون آنکه حرف بزنیم، میخندیم.
بههرحال، ما یک لحظه هم ساکت نیستیم و همه به شکل غیرقابل وصفی، در تمام طول شب، در تمام طول خیابان، شاد هستیم. شاد ِ شاد ِ شاد...
میخواهم دستهایم را ببندم. دو ماهی میشود که این هدیه را مثل گنجی گرانبها توی دستهایم گرفتهام و منتظرم که مرگ به سراغم بیاید.
به خدا قسم!، دنیا هیچ حرف مهمتری ندارد که بزند. بهترین کلماتش، حالا توی دستهای من است.
این را جدی میگویم!. "
.MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 10, Nottinghamshire, England. 1985
. MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 5, Nottinghamshire, England. 1984
.MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 64, Nottinghamshire, England. 2003
. MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 19, Nottinghamshire, England. 1984
. MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 6, Nottinghamshire, England. 1985