تبليغاتX
می‏دانم، باید افکارم را سامان بدهم
اما... باشد برای فردا!

برای مدتی، چهار یا پنج ماه، فرصت همین نیمچه نت گردی (وب گردی؟) را هم ندارم.

 

 

امیدوارم وقتی برمیگردم رفقای وبلاگستانی ام را از دست نداده باشم ، جدی میگویم.

امیدوارم وقتی برمیگردم ...

امیدوارم وقتی برمیگردم ...

امیدوارم وقتی برمیگردم ...

........

گوش کن !

من هزار برابر روز اول خسته ام، هزار برابر روز اول کلافه ام و بیشتر از هر وقت دیگری میترسم...

من اگر می‏خواهم چنگ بزنم به زندگی فقط برای اینست که میترسم،

بیشتر از هر وقت دیگری میترسم. می‏فهمی؟

امیدوارم بتوانم توی این مدت کمی اوضاع را روبراه کنم.

وامیدوارم که برگردم، چهار یا پنج ماه دیگر....

.

.

.

امروز هم اگر کسی سراغم را گرفت ، بگو نیست

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می‏خواهم به جنوب بیندیشم...

............                                     

 همین.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:8  توسط s 

استقلال قهرمان

                        همینه، همینه...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:7  توسط s  | 

دلم هوای آن دیوانه‏ای را کرده، که رفته یکی از روستاهای اصفان پی ِ ... چه میدانم پی ِ چی!

دلم هوا قدم زدن توی آن خیابانی را کرده که یکی نشسته بود توی ایستگاه  اتوبوسش، که فقط  صدای خش‏خش جاروی رفتگر می‏آمد و بوی باران - نه هوا ابری نبود، من اما دلم لابد باران میخواسته...-

که چهار صبح بود  و تمام شهر خواب بود ، تمام شهر...

 ..............

"نمی تواند یکی از رویاهایم باشد. از جنس آنها نیست. ممکن است یک خواب باشد، خیلی مطمئن نیستم. در حقیقت بستگی به زاویه‏ی روایت دارد، اول شخص یا سوم شخص، من یا او، خواب یا واقعیت.

 یک احتمال دیگرهم وجود دارد، من به این مورد رای میدهم،  احتمال دارد این هدیه را در یکی از دوره‏های تناسخم دریافت کرده باشم ... چه اهمیتی دارد، مهم اینست که حالا اینجاست، پیش من، بی کم وکاست.

می‏خواهم دستهایم را باز کنم  تا برای چند لحظه ببینیش وعطرش را حس کنی:

 

شب است. یکی از شب های خنک تابستان که باد ملایمش مدام با موها و دامن آدم  بازی میکند وماه وستاره‏هایش از همیشه پر نورترند.

ما از سر خیابان وارد می‏شویم. قبل از این خیابان را نمی‏بینم، بعدش را هم. اصلا شک دارم که قبل وبعدی وجود داشته باشد .خیابان شلوغی نیست،  یکطرفه است. ما مسیحی هستیم - چرایش را از من نپرس یا اینکه اصلا چه اهمیتی دارد. من فقط هر چه را که می‏بینم برایت توصیف می‏کنم واین مسیحی بودن، لابد آنقدر مهم هست که اول از همه می‏بینمش- از کلیسا برمی‏گردیم.  بگذار یک مسئله دیگر را هم روشن کنم، من نمی‏دانم که می‏شود تا آن وقت شب  توی کلیسا بود یا نه واصلا نمی‏دانم که آنجا چه کار می‏کردیم،  فقط می‏دانم که از کلیسا بر می‏گردیم.

دو خانواده ایم. اینکه چند نفریم را خیلی مطمئن نیستم؛ پدر وعمو،آن یکی مرد نمی‏تواند کسی جز عمویم باشد، و مادر و زن عمو را واضح می‏بینم . می‏ماند بچه‏ها، که یا چهار نفریم، دو دختر ودو پسر،  یا سه نفریم، من و دو پسر، و این هم اصلا مهم نیست.

آن طرف خیابان یک قنادی است. چند ماشین جلویش پارک است وآدم هایی که توی ماشین بستنی میخورند زیر نور چراغ های روشن قنادی به خوبی دیده می‏شوند .

ما از سمت دیگر خیابان رد می‏شویم. یکی از پسرها جلوتر راه میرود. مادرها گرچه کنار هم هستند اما ، خیلی هم کاری به کار هم ندارند،  مثل پدروعمو. هیچ کداممان به هم کاری نداریم. هر کسی برای خودش راه میرود، اما همدیگر را می‏بینیم،  صدای هم را می‏شنویم، یکی‏مان که زیر آواز می‏زند بقیه

همراهی اش می‏کنیم. چنان راه می‏رویم که  انگار نه قرار است به جایی برسیم، نه به شب اجازه‏ی تمام شدن می‏دهیم .

طوری راه می‏رویم که شب وخیابان با قدم‏هایمان قدم می‏زنند.

خانه ی ما در همین خیابان است. چیزی از قنادی فاصله ندارد. به خانه که می‏رسیم هیچ چیز تغییر نمی‏کند. کسی قرار نیست تو برود. در خانه هشت پله بالاتر از خیابان است. روی پله ها می‏نشینیم. یکی از پسرها کنار نرده ها می ایستد. در تمام طول خیابان و در تمام مدتی که روی پله ها مینشینیم،  ساکت نیستیم، یک لحظه هم ساکت نیستیم. در مورد هیچ موضوع مهمی حرف نمی‏زنیم . اصلا حرف زدنمان به جز لحظه هایی که آواز می‏خوانیم، از چند کلمه بیشتر نمی‏شود، اما ساکت نیستیم؛ رد شدن یک گربه، شکل‏هایی که ابرها می‏سازند، چشمک زدن ستاره ها، پیچ خوردن پای یکی‏مان، ریختن آب طالبی روی لباسمان ... گاهی یکی یکدفعه می‏زند زیر خنده، بعضی لحظه ها همه باهم یاد یک خاطره‏ی مشترک

می افتیم و بدون آنکه حرف بزنیم، می‏خندیم.

 به‏هر‏حال،  ما یک لحظه هم ساکت نیستیم و همه به شکل غیر‏قابل وصفی، در تمام طول شب، در تمام طول خیابان، شاد هستیم. شاد ِ شاد ِ شاد...

 

می‏خواهم دستهایم را ببندم. دو ماهی می‏شود که این هدیه را مثل گنجی گرانبها توی دستهایم گرفته‏ام و منتظرم که مرگ به سراغم بیاید.

به خدا قسم!، دنیا هیچ حرف مهم‏تری ندارد که بزند. بهترین کلماتش، حالا توی دستهای من است.

این را جدی می‏گویم!. "

                              پاییز 85                  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:29  توسط s  | 

.MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 10, Nottinghamshire, England. 1985

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:10  توسط s  | 

. MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 5, Nottinghamshire, England. 1984

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط s 

.MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 64, Nottinghamshire, England. 2003

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:7  توسط s 

 . MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 19, Nottinghamshire, England. 1984

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:6  توسط s 

. MICHAEL KENNA.Ratcliffe Power Station, Study 6, Nottinghamshire, England. 1985

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:5  توسط s