تبليغاتX
Don`t tell me what to do,I don`t care now

عطرش خنک بود ، تمام کلاس را پر میکرد.  پنجشنبه صبح ها جمعیت کلاس خیلی زیاد بود ، دویست نفری میشدیم. من همیشه دیر میرسیدم و از در عقب میرفتم نیمکت های آخر می نشستم... چند سال پیش خبرش را حتی اخبار هم پخش کرد، شاید شنیده باشی ماجرای مدرس کلاس کنکوری را که به اتهام اغفال دختران و چه وچه... می گفت برندارید این فرمولها و مزخزفات را حفظ کنید و هی ده باره وصد باره تکرارش کنید . می گفت طوری درس بخوانید که دانش تان بشود، آن وقت هزار سال هم که بگذرد فراموش نمی کنید... یک جزوه ی ۶۰۰-۷۰۰ صفحه ای دارم که یکبار هم کامل نخواندمش . کلی از صفحه هایش هم خالی ست ، قدر تمام روزهایی که حوصله دنیا را نداشتم... یک مسئله نوشت روی تخته که هرکس این را حل کند فلان کتاب را بهش  میدهم . یکی از دخترها سریع دستش را بلند کرد." اسمت چیه؟" " زیبا"، "دیدی این کچلها رو اسمشونو میذارن زلفعلی... بیا پای تخته ببینم"، زیبا اما همه ی حواسش به مسئله بود... کاش پسره آن روزها پیدایش میشد، همانروزها که از پله های مترو بالا میرفتم ، نفسم بند می آمد ، که کانال آب را میگرفتم وتا خود فلکه دوم  خوش خوشک می رفتم... آنروز تمام کلاس را درباره بوروس قدرتمند حرف زد، درباره آن صحنه ای که جیم کری می نشست جای خدا و یکهو چند میلیون دعا هجوم می آورد طرفش. فرداش رفتم فیلم را دیدم، خب،همچین تحفه ای هم نبود... دنیا را گذاشته بودند روی pause ، خودم گذاشته بودم. سوم دبیرستان تمام نمیشد، هرچه میرفتم، کش می آمد وباز برمیگشت سر جای اولش... مه بود ، مه بود ، مه بود، مه بود... بچه ها میگفتند توی موسسه دستگیرش کرده اند . شاید هم دروغ میگفتند... برای فرمولها اسم گذاشته بود : "فاطی بیل میزنه" " فری کویر بیابونی"، هه! فرمولهایشان یادم نمانده... یکبار از کوههای کردستان گفت ، ، از چند شبانه روزی که بیخوابی کشیده بود، از دوش آب سرد گرفتنش... بچه ها میگفتند بیخیال آقای "و". من اما میخواستم حرف بزند ، گور بابای نسبیت آقای و، قصه ات را بگو... درس خواندنمان را مسخره میکرد که فقط حفظ می کنیم " همینه که خانوم کنکور میده پزشکی، کارنامه میاد زرشکی"... یک روش تمرکز کردن یادمان داده بود، انگشت اشاره را می گذاشتیم وسط دو ابرو و نفس عمیق می کشیدیم، زرشک!... مه بود؟ بله ، هم او بود...  می گفت آتش جهنم مثل اینجا نیست که دست و پایت را بسوزاند. می گفت برمی دارند تمام فرصت های آدم را می کنند توی چشمش . به رخ آدم می کشند تمام یک قدم فاصله هایش را ، تمام از پشت در برگشتنهایش را... می گفت این بیشتر از هر آتشی میسوزاند...

...

چه میدانم... چهار سال است که سوم دبیرستان تمام شده....
+  87/08/20   . samo 


 
Archive

ما به خودمان مربوطیم -

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM